مسابقه همایش برنامه بهداشتی نگهداری استفاده

مسابقه: همایش برنامه بهداشتی نگهداری استفاده کیفیت نان استفاده ازجوش شیرین معاون بهداشت غذاودارو

گت بلاگز اخبار حوادث دوست همسرم من و شهین را در سینما دید و… ، شهین را که صیغه کردم،همسرم بعد از سالها باردار شد

«سامان» ظاهری آراسته و جالب داشت. با اینکه تلاش می‌کرد لبخند از لبانش محو نشود ولی به خاطر بحران ذهنی‌اش زیاد نتوانست احساسش را پنهان کند. 

شهین را که صیغه کردم،همسرم بعد از سالها باردار شد/دوست همسرم من و شهین را در سینما دید و…

عبارات مهم : زندگی

«سامان» ظاهری آراسته و جالب داشت. با اینکه تلاش می کرد لبخند از لبانش محو نشود ولی به خاطر بحران ذهنی اش زیاد نتوانست احساسش را پنهان کند.

روزنامه کشور عزیزمان ایران نوشت:او بدون هیچ مقدمه ای شروع به صحبت کرد: «بعد از آخر خدمتم به اصرار خانواده ام با «سمانه»، دختر یکی از دوستان پدرم ازدواج کردم. من تنها پسر خانواده بودم و به همین علت بعد از عروسی پدرم مغازه فرش فروشی را به من سپرد و خودش را بازنشسته کرد. وضع مالی ام روز به روز بهتر می شد و زندگی آرامی کنار «سمانه» داشتم. خانواده ام، همسرم را خیلی دوست داشتند ولی هر بار که ما را می دیدند از اینکه بعد از چند سال هنوز فرزند دار نشده ایم شکایت می کردند. این شرایط کم کم جهت خودمان هم دلواپس کننده شده است بود. دیگر شکی نداشتیم که اشکالی وجود دارد. چندین ماه به معاینه و آزمایش گذشت تا اینکه فهمیدم همسرم به خاطر مشکلاتی قادر به بارداری نیست.»

خانواده ام هنگامی که عنوان را شنیدند به خاطر علاقه به «سمانه» سکوت کردند ولی این شرایط جهت همسرم قابل تحمل نبود و مدام می گفت: «دلم نمی خواهد مانعی جهت تحقق آرزوی تو و خانواده ات باشم و می خواهم از تو جدا شوم». من، «سمانه» را دوست داشتم و حاضر بودم بدون فرزند هم با او زندگی کنم. به همین علت چند ماهی جنگیدم تا او راضی به ماندن شد. مدتی بعد هم در یک مهدکودک کار پیدا کرد و دیگر کمتر در منزل تنها می ماند. تأثیرات این اتفاق ولی بتدریج در زندگی مان خودش را نشان داد. هر دوی ما فقط تظاهر به خوشبختی می کردیم و هر روز از هم دورتر می شدیم. پدر و مادرم هم متوجه این شرایط شده است بودند ولی جهت اینکه آرامش ظاهری زندگی ما به هم نخورد هرگز حرفی نمی زدند. شرایط روز به روز سخت تر می شد تا اینکه مادر و پدرم را در فاصله دو سال از دست دادم و از هر لحظه تنهاتر شدم.

دوست همسرم من و شهین را در سینما دید و… ، شهین را که صیغه کردم،همسرم بعد از سالها باردار شد

داغ از دست دادن خانواده ام، ماندن در منزل ای بدون علاقه را هر روز غیرقابل تحمل تر می کرد. مستأصل شده است بودم، دیگر رغبتی نداشتم به منزل بروم و تلاش می کردم زیاد ساعات را در مغازه بگذرانم. در همین روزها بود که «شهین» جهت خرید فرش به مغازه ام آمد.

او مهربان و خوش برخورد بود. من هم که مدت ها بود طعم واقعی مهر و دوستی را فراموش کرده بودم هنگامی که فهمیدم چند سال قبل همسرش را از دست داده و تنها زندگی می کند، تصمیم گرفتم به او نزدیکتر شوم. کم کم به آمدن هایش عادت کرده بودم. البته او هم می گفت از تنهایی درآمده و به این رابطه راضی بود. بعد از چند هفته «شهین» همه زندگی ام را می دانست و با شرط اینکه کسی از رابطه مان باخبر نشود پیشنهاد مرا جهت عقد موقت پذیرفت.

«سامان» ظاهری آراسته و جالب داشت. با اینکه تلاش می‌کرد لبخند از لبانش محو نشود ولی به خاطر بحران ذهنی‌اش زیاد نتوانست احساسش را پنهان کند. 

آنقدر از این رابطه راضی بودم که دیگر نه تنها کم محلی های «سمانه» برایم آزاردهنده نبود که حتی گاهی دلم برایش می سوخت و تلاش می کردم به بهانه های متفاوت خوشحالش کنم. زندگی ام مثل سابق روی روال افتاده بود. دیگر حتی به فرزند دار نشدن «سمانه» فکر هم نمی کردم. همه چیز عالی پیش می رفت تا اینکه یک روز «سمانه» زنگ زد و در حالی که از شدت خوشحالی گریه می کرد، گفت: «جواب آزمایشم مثبت بود. من باردار شده است ام…»

ابتدا یکه خوردم ولی به هر حال از اینکه پدر شده است ام خوشحال بودم. یک ساعت بعد با گل و شیرینی به منزل رفتم و با «سمانه» مراسم خوش حالی دو نفره گرفتیم. از آن روز به بعد زیاد برایش وقت می گذاشتم و دیر به دیر پیش «شهین» می رفتم. شرایط دشواری بود، از یک طرف رابطه ام با «سمانه» خیلی خوب شده است بود و دلم نمی خواست با آمدن بچه، زندگی مان به هم بخورد ولی از سوی دیگر آنقدر وابسته «شهین» و مهربانی هایش بودم که ترک کردن او هم برایم سخت بود…

9 ماه بارداری «سمانه» به همین شرایط گذشت و «رضا» وارد زندگی ما شد. با تولد پسرم، ما دوباره مثل سابق خوشحال و خوشبخت بودیم تا اینکه یک روز دوست «سمانه»، من و «شهین» را در سینما دید و عنوان را به همسرم گفت…

دوست همسرم من و شهین را در سینما دید و… ، شهین را که صیغه کردم،همسرم بعد از سالها باردار شد

با افشای این راز، «سمانه» دیگر حاضر به ملاقات من نشد و با اینکه «شهین» در دادگاه تعهد کرد از زندگی مان بیرون می رود ولی همسرم حاضر نشد مرا به خاطر این اتفاق ببخشد. حالا او با پسرم به منزل پدرش رفته و منتظر رأی دادگاه هستیم.مستأصل شده است ام؛ نه می توانم «شهین» را که در سخت ترین شرایط زندگی ناجی ام بود فراموش کنم و نه می خواهم زندگی ام با «سمانه» و پسرم آسیبی ببیند.

«سامان» ظاهری آراسته و جالب داشت. با اینکه تلاش می‌کرد لبخند از لبانش محو نشود ولی به خاطر بحران ذهنی‌اش زیاد نتوانست احساسش را پنهان کند. 

واژه های کلیدی: زندگی | سینما | فرزند | باردار | بارداری | خانواده | اخبار حوادث

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs